هركي قلبتو شكست صداش و درنیار يه روز قلبش ميشكنه و صداش درمياد ... !!!
منم یک سال بزرگتر شدم … یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ … تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ … تونستم همونی باشم که هستم ؟ … تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ … تونستم کسی رو نرنجونم ؟ … تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ … من از هرچی به جز تو بی نیازم! چه تفاوت عمیقیست بچه کـ بودم همـین که هســتی یک وقتایی هست که باید لم بدی یه گوشه یـــــه وقــتـایی یــه غریبــــه میتونـــه بهتریـــن دوســـــتـــــت بشـــه ، همونـــطوری كه بهتـــــرین دوستت میتونه یه روزی برات یه غریبـــه بشــــــــــــــــه من از هرچي به جز تو بي نيازم! سلام روزهاي بي كسي ام با دل تنگي ها پر از خالي هاست نيازي كه تنها نيست ولي دلش دل تنگ همين خالي هاست... صبح كه داشتم مي اومدم ... توي راه نمي دونم چرا يهو دلم هواي نياز كرد... مثل دفتر خاطرات يا يه آلبوم عكس قديمي كه وقتي ورق ميزنيش به همون روزهاي قديمي سري ميزني و ناخداگاه يه جا ميخندي .... يه جا دلت تنگ ميشه .... و يه جا ميخواي گريه كني .... و يه جا... توي تمام راه داشتم به روزهاي پارسال و سالهاي قبل زمستوني ام فكر مي كردم ... هيچ كسي را با خودم از گذشته به همين حال ام نياوردم ... توي قطار زندگي ام .... يكي زودتر پياده شد چون از اولش قصد سفر نداشت و يكي بين راه پياده شد چون دلش رو توي چمدان هاي ترديدش جا گذاشته بود و يكي هم اصلا مقصد نداشت فقط اومده كه يه مسافر باشه نه يه همسفر ... يكي هم هنوز ترديد داره سوار بشه ... و اما به ياد لبخند سايه قديمي ام افتادم نه اينكه گاهاً يادش بيافتم بالعكس گاهاً به يادش نيستم ... چه ميشه كرد بايد باورها را باور داشت... اميدوارم هنوز با سايه خودش لبخند بزند و نه ترديد! بگذريم... سوم آذر بالاخره يكي ديگه از نوه ها رفت لاي باقالي ها... آره قرعه اين دفعه ملينا بود .... سه شنبه ساعت ۷-۷.۵ دخمل خاله ام مراسم عقدش بود ... اميدوارم كه خوشبخت باشه... بعد از اون روزهايي كه رابطه ام با شيما شكراب شد تقريباً با ملينا خيلي بر خوردم ... كلي سفر با هم داشتيم و چه شب و روزهايي كنار هم ... نمي دونم قرار نبود كه دلم بگيره وقتي اينا را مي نويسم .... ولي يهو حس عجيبي بهم دست داد ... اميدوارم خوشبخت باشي پنج شنبه هم يه جشن مفصلي برگزار شد كه خيلي خوش گذشت ... انشالله بعد از محرم و صفر صور و بساط عروسي به راه ميشه .... از حال و روزگار خودم هم بگم بد نيست اي ميگذره ... از لحاظ درسم تا الان كه يه خط هم درس نخوندم ... واقعاً وقت نمي كنم ... خيلي درگير كارم شدم ... از صبح كه ميرم سركار تا وقتي كه وقت رفتن ميرسه اصلا متوجه نمي شم زمان چه جوري ميگذره ... به خودم ميام و مي بينم هنوز هوارتا كارم مونده و من هيچ كاري انگاري از صبح نكردم .. واسم شده يه غصه درسم ... واقعاً دارم دق ميكنم از طرفي درسم واسم خيلي مهمه و از طرفي نمي دونم كي بشينم سر اين همه كتاب و ترجمه ... توي محل كارم هم كه رئيسم يه پست بالاتر گرفته و بيشتر اوقات سر پست جديدش و كمتر اينجا پيش ماست، از زماني كه اين اتفاق افتاده مسئوليت من خيلي خيلي بيشتر شده و اين هم شده عذري بدتر از گناه كه درس نخونم .. ولي خدايي از تنبلي نيست واقعاً نمي رسم.. فعلاً... من از هرچي به جز تو بي نيازم! باز هم اینجام کنار نیاز تنهایی هام از پست قبلی ام تا امروز هوار و یک تا اتفاق افتاد ... ولی واسم جالبه الان هرچی به مخ ام فشار میارم كه اندكي بنويسم ....چیزی یادم نمی آد.. پير شدم حسابي .... ولي ميشه يه نتیجه مهم گرفت كه هیچکدومش مهم نبودن... (توجيه واسه خنگي خودم) حال و روزای این روزام هم بدک نیست ... با کلاس زبان سرم را گرم کردم ... پنچ شنبه هم انتخاب واحد دانشگام بود ... فکر کنم قصد خودکشی داشتم .... این ترم ۲۰ واحد برداشتم .... میخوام سریع تمامش کنم ... از طرفي واسم خيلي سخته ... هم كار و هم درس باهم خيلي بهم فشار ميارن ولي از طرفي ميخوام اين مدرك لعنتي را سريع به اداره ام ارائه بدم تا از اين بلاتكليفي در بيام ... من ميتونم ... مطمن ام... امروز يا حالا فردا كتابهام را بخرم استارت درس را بزنم.... خدا كنه بتونم و اين ترم كم نيارم و تا ته همينطور با انرژي باشم...( كدوم انرژي ....هان؟) از اداره هم بگم ... يه كمي اين روزا رئيس ام به پر وپام زياد مي پيچه ... واقعاً بعضي روزا رسماً قاطي مي شم يعني احساس مي كنم به طوريكه بايد سريع از اداره بايد بزنم بيرون .... نقطه ضعف من رو فهميده ، دائم داره .... ديگه روزگار منو ساخت ... خيلي چيزا را يادم داد... نميخواستم ياد بگيرم به زور يادم داد، من چه تنبيه ها شدم و چي ها به سرم اومد تا به قول روزگار آدم شد.... دست استاد با تجريه .... يعني روزگار .... واقعاً درد نكنه .... چهارشنبه يه سر رفتم خونه مرضيه ... هربار كه ميرم خونشون ... وقتي به خودم ميام ميبينم كه ساعت از ۹ شب گذشته ... اينقدر اونجا سرگرم ميشم با اين وروجك خانوم كه قيافه باباي بداخلاقم كه وقتي دير مي كنم كلاً از يادم ميره كه اگه دير برسم كارم زاره .... (حالا نه با اين شدت و اين اغراق) مهرنوش جونم هم كه با فك و فاميل و قوم شوهرش رفته اردبيل ... با اس ام اس بازي فهميدم حسابي داره بهش بد ميگذره .... ولي كلي بهش خنديدم ... چون خيلي مثل اينكه ضد حال خورده .... اي جان... ديشب جمعه هم از صبح تا شب خونه مينا خاله بوديم ... بد نبود و خوش گذشت.... بعد از ظهري يه نيم ساعتي من رفتم به دوست همکارم سر زدم ... يه كمي حرف زديم و از شب قبل بله برون دوستؤ گفت تا ..... بعدش تا پاسداران رفتيم ... يه كاري داشتيم البته من كاري نداشتم ... ايشون ميخواستن يه اتمام حجتي با دوستشون داشته باشن .... بي خيال حالا .... من از هرچي به جز تو بي نيازم! چقدر عجیبه که یه نقطه را پایان یه جمله نوشته شده را میرساند ولی ... سه نقطه ... پایان جملات نوشته نشده را ... من از هرچی به جز تو بی نیازم! سلام... دلهره هایت را به باد بده... اینجا دلی هست که برای آرامشت دستی به آسمان دارد... نمی دونم آخرین باری که آپ کردم کی بود و چه حس و حالی داشتم... حتماْ همش نق نق زدم همش غرغر کردم... خیلی دلم میخواست این چند وقته می اومدم و به نیاز سر میزدم و یه دو سه خطی بنویسم .... خدایی وقتشو اصلا نداشتم .... وقتی میرسیدم خونه ... خیلی خسته بودم و اصلاْ مخ ام کار نمی کرد... تازه لپ تاپ هم هوارتا ایراد داشت .... داده بودم که واسم درست کنن و تازه گرفتم ... خدایی دمش گرم خیلی خوب درست کرده ... ماه رمضان چه بخوای چه نخوای با خودش خاطرات را هر ساله زنده می کنه ... هر ماه رمضان ... هرسال یک داستان .... فقط کافی چشاتو ببندی ... خودشون بی اختیار یادت میاد ... اصلاْ هم لازم نیست برای فکر کردن بهشون زمان بذاری ... مثل فیلمی که میذاری توی دستگاه و خودش اتوماتیک پخش میکنه ... کاش زندگی مثل دستگاه بود که هرجاشو دوست نداشتم میزدم جلو و یا هر جاشو که خیلی دوست داشتم هی نگاه می کردم و اصلاْ گاهی هم دکمه استوپ را میزدم.... خوب می شم ؟؟!! نه دیگه امیدی نیست ... واسه خوشبختی ام که دعا نمی کنید لااقل دعا کنید که شفا پیدا کنم.... روزهای خیلی عجیبی داشتم ... مخصوصاْ توی این چند وقته اتفاقات خیلی عجیب و غریبی واسم افتاد ... همشو حس و حالش نیست که بگم ولی گذرا اشاره به بعضیاش میکنم.... اول از همه مادر دوستم فوت کرد... درست روزی که خودم داغون داغون بودم و توی خیابون زار میزدم بهم خبر فوت مادر مرجان را دادن... سریع خودمو رسوندم خونشون ... خدا هیچ خونه ای بی مادر نکنه ... نفهمیدم من توی بغل مرجان گریه میکردم یا اون توی بغل من ... ولی خدایی حتی نمی تونستم ثانیه ای خودمو جاش بذارم ... مرجان از خدا برات طلب صبر می کنم ... زندگی من روی روال طبیعی خودش خیلی وقته که داره پیش میره و اگه اگه گاهی میام و از دلتگیهام می نویسم برای خودم می نویسم نه برای کسی و یا مخاطب خاصی ... و اصلاْ دیگه الان برام هیچی مهم نیست ... ولی نه ! بدم نمی آد گاهي به خاطراتم هرچقدر هم که جالب نباشند، فکر کنم .... توی تابستان هم ترم تابستانی برنداشتم بهتر بگم یعنی واحدی ارائه ندادن.... البته بهتر شد چون توی این گرما و ماه رمضان و هوارتا کار توی اداره ... و دست تنها بودن .... فقط یه درس خوندن و دانشگاه رفتن کم بود... خدایی سر پیری و معرکه گیری ... خیلی دلم میخواست کلاس سنتور را ادامه میدادم ... ولی خدایی ول نمی کنم ... یه کوچولو سرم خلوت شه حتماْ میرم... از اول شهریور هم کلاس زبان و فرانسه را برداشتم ... اول باید یه کمی ضبط و ربط بشم توی زبان و روزهای کلاسم کاملاْ مشخص شه ... بعدش میرم دنبال سنتور... عذاب وجدان بدی گرفتم سنتور گوشه اتاقم می بینم که داره خاک میخوره ... این روزها یه کمی با مامان توی قهر و آشتی ام... آخه میخواستم یه کاری بکنم بدجوری داره مخالفت میکنه ... میترسم برم اون کار را انجام بدم ... اگه مامان راضی نباشه مطمئن ام خوب نمیشه .... می خوام مامان راضی باشه این کار را میکنم که فعلاْ کوتاه نمی آد... قربونش برم وقتی هم که میره توی قهر بدتر از خودم حالا حالاها از قهر درنمی آد.... حتی رفتم واسش کادو خریدم .... انگار نه انگار ... من هم که خودمو توی اتاقم حبس ابد کردم ... به کدام مجازات ؟ هان؟ چند لحظه پیش سروش واسم پیام فرستاد که واسش دعا کنم ... میخواد بعد از اذان به مهرآذین زنگ بزنه .... خدا کنه مهرآذین جوابشو بده ... و ادا و اصول درنیاره .... آخه خیلی مهرآذین رو دوست داره با اینکه مهرآذین دوست صمیمی خودمه (البته بود) ولی هرچی سروش را نصیحت می کنم که این به درد تو نمی خوره تو گوشش نمیره که نمیره ... آقا حسابی عاشق شده ... حالا امیدوارم به یه نتیجه ای که دلش می خواد و به صلاهش هم هست برسه .... تازه آقا از اول شهریور اعزام به خدمت مقدس سربازی .... مهرنوش هم که اینقدر رفته توی لاک خونه و زندگیش که گاهی یادش میره اداره ای هم هست... کاری هم هست ... دوستی هم هست ... اصلاْ چیزهایی دیگه ای هم هست ... شوخی کردم انشااله هرجا هست خوشحال و شاد باشه... همین منو بیشتر از کنار من بودن راضی میکنه .... همکارم میترا هم که چند روزی بینی اش رو عمل کرده و ۱۰ روزی هم مرخصی گرفته یعنی حساب کن همینطوری از کار خودم توی سرم میزنم ... کارای میترا هم قوز بالاقوز شده .... البته خدایی اصلاْ نگران کار و ... نیستم خدا کنه همونی که دلش میخواست بشه ... اوضاع اداره هم بد نیست ... ساعت کاری هم شده عشق و حال یعنی از ساعت ۹ تا ۲.۳۰ ... ولی من طبق عادت از بچگی نمی تونم بخوابم و هر روز راس ساعت ۶.۳۰ بیدارم ... ترجیح میدم برم اداره به کارام برسم و از اون طرف هم رئیس اگه اگه اجازه بده ۴-۵ درمیام... دیگه دیگه دیگه .... بالا بری پایین بیای بازم دلم گرفته ... بگذریم... به هر حال الان که دارم می نویسم داره اذان میگه ... الهی به حق همین وقت عزیز .... به درگاهت دعا میکنم هرکی را که توی زندگی من بود و نبود ... چه خوب و چه بد.... هرحاجتی داره به زودی زود بگیره ... خدایا خوب بودن سخت نیست ... خوب موندن سخته ... تو خودت از دل من خبر داری .... بهت خیلی نیاز نیاز نیاز نیاز نیاز دارم.... فعلا همین / التماس دعا فرقـي نمـي کند من از هرچی به جز تو بی نیازم! از چه مرا می ترسانی؟ از اینکه روزی عشقی که از ازل می دانستم در سرنوشت من نیست از من گرفته شود؟ از چیزی که حتی تاوانش را در عهدی که بستم هم دادم؟ اری همان روزی که اورا دیدم این عهد را بستم که حتی اگر فاصله افتاد در میانمان بازهم دوستش داشته باشم اما حالا از دوست داشتن و نداشتن فاصله گرفته ام حالا دیگر دعوای عشق سر داشتن ونداشتن علاقه نسبت به او نیست دعواسر فراموش کردن و خاموش کردن اوست حالا داستان به از یاد بردن او پایان می پذیرد از یادبردن عشقی که از ازل برقی که در چشمانش بود برای من ونگاه من نبود. من از هرچی به جز تو بی نیازم! امشب دوباره سراغ کوی مجنونیت رفتم دوباره دردستان دیوانگی گل گذاشتم عهد بستم تا به انتهای بودنم تیشه ی عاشقی بر بیستون سینه ام بزنم و نقش لیلایم را بر سینه ی چاک چاکم نگاره کنم امشب دوباره می خواهم همنوای گرگ های شب زوزه ی بی کسی سر دهم و همه فکرکنند از درد بی دردیست که ناله می کنم می خواهم امشب را تا به صبح بیدار بمانم مبادا صبحی که از خواب بر می خیزم دیگر نوای عاشق بودن را نداشته باشم دیگر نای ماندن را نداشته باشم و دیگر مانند همیشه تورا دوست نداشته باشم من همین امشب را دارم همین امشب که اوج ارزو هایم را پیش ماه نقره فام جا گذاشتم تا شاید اودر گوش ابرها داستان مرا بگوید وابر بگرید از دردم و شاید او از گریه ی ابرها به این باور برسد که همه از دوریش بی تابند نه تنهامن پی نوشت: کسی چه می داند امروز چندبار فرو ریختم از دیدن کسی که تنها لباسش شبیه "تو " بود بازهم نوشت: بی حوصله ام دست خودم نیست کمی دلتنگ فردایم فردایی که تو می ایی شاید من نباشم ... من از هرچی به جز تو بی نیازم! دوباره قلم به دست.... دوباره حرف دل .... و غباری که امروز توان گرفتنش پس از یکسال در دستانم هست. امشب کودک دست نوشته هایم می تواند ارام ارام قدم بردارد یکساله شده و لبخندش معنا دار است. اری من اینجایم پر از نقطه چین های ناگفتنی..... پراز لبخند پراز اشک اما نه امروز روز نو شدن کودک قلب من است ! کودکی که در دستانش یک الماس بود برای درخشیدن "الماس سیاهی که از هرزلالی و پاکی زلال تر بود! راستی چقدر زود گذشت ... یادش بخیر در طول ان فصل های تنها بودنم بود که دریافتم خدایی ان بالاست دلش بحال دلگیری من دلگیر می شود و از مهربانی های "او " بود که دریافتم خدا هم عاشق است راستی اگر او نبود تا خدا را به دهانم مزه کند کجای این دنیا جاداشتم؟ یک برگ از دفتر بودنم ورق خورد برگی که بوی عشق می داد ،بوی تنهایی، بوی محبت هایی که شاید پر از خط فاصله بود میان نگاه هایمان ولی چه راستین به قلبم نزدیک بود بویی که شميم عشقش گتمام دنیام را فراگرفت شمیمی که عطر قدم هایش عطر یاس دارد و بودنش شمیم محبت دلم چقدر برای ان رهگذر تنگ است ..... رهگذری که می امد قدم هایش را بر دلم می کوبید و می رفت .... ولی بازهم رهگذر بي نام و نشان بود دلم برای خیلی ها تنگ شده است کسانی که یاگارهایشان باقی ایست ام خودشان ..... در این یکسال چه شب هایی نبود که فریاد تنهایم نشکست سکوت دلم را سكوت دلي که پراز حرف بود اما بی صدا فریاد می کرد. راستی چقدر دلم می خواست انروز که او هم سکوت کرده بود پیشش بودم. در این یک فصل از بودنم ارام ارام دستانم را در دستان چشمان یک رهگذر نهادم تا یاد بگیرم راه قدم برداشتن را چشمان رهگذزي كه در حال عبور بود. اما برای همیشه در قلبم می ماند. در این فصل بودن چه برگ هایی را که زیر سايه مهتابی زیر پا نگذاشتم سایه ای که نامش تاریک بود اما از هر خورشیدی بیشتر به قلب من نور بخشید شاید در این گذر زمان هزاران یار یافتم اما کدامیک جز او بودند که بغض تنهاييهایم را شکست شاید نامش " دخترک تنها " بود اما من با او بود که از تنهایی هایم دست کشیدم راستی چقدر دوستت دارم ..... و حالا پس از یک برگ افتاده از درخت عاشقیم دریافتم که می توانم باشم می توانم زندگی کنم با عشق بی عشق بایار انهم در فاصله های بسیار در كلبه اي متروك که از هر کاخ مجللی برایم عزیزتراست. من از هرچی به جز تو بی نیازم! سلام باز هم یه پستی دیگه ... نیاز تنها کسیه که توی دنیا حس میکم از جنس حقیقی ، حس عمیق یه نیاز تنهاست. نیاز تنها کسی که قدرت اینو داره که بدون اینکه بخواد کاری بکنه، منو وادار می کنه که جلوش زانو بزنم ، واقعاً بعضی روزا دلم میخواد بیام بنویسم حتی شده دوخط ، نمی تونم، فقط میشم مثل یه بازدید کننده وبلاگ خودم ، ولی یه چیزی رو بدون ... که واسم مقدس شدی ... تو نه با روزگار جوانی ام تیله بازی کردی و نه مثل بازی قایم موشک سرکارم گذاشتی ، فقط سکوت کردی و آرومم کردی ، دلداریم دادی، تشویقم کردی و با حوصله به حرفام بی سر و ته من گوش دادی... توی شادی هام، توی روزای تنهاییم ، توی روزای خسته و بارانی، واسم خورشید گرمی شدی ... چند وقتی خیلی چیزا فکر منو مشغول کرده، مهمترینش پدرمه ... وقتی می بینمش غصه عالم توی دلم جمع میشه ... اینقدر این روزا حواسم به درسم بود، که اصلاً خودم هم فراموش کرده بودم، یه روز از توی اتاقم اومدم بیرون ، با پدرم کار داشتم، همین که خواستم باهاش صحبت کنم، متوجه یه چهره داغون شدم، حرفم یادم رفت در عوض گریه یادم کرد.... دیگه بابام را نمی شناسم ... خیلی نگرانم ... مثل یه تلنگر بود به واسم، من به غیر از این پدر و مادر هیچ کسی و ندارم، هیچکسیو... بعداز ظهری خیلی دلم گرفته بود، رفتم به هوای بنزین زدن، یه هوایی عوض کنم، بدتر دلم گرفت ... قبل از اینکه بخوام برم بیرون، داشتم با یه کسی از فامبل هام صحبت میکردم، چیزی رو در مورد بابام گفت که خیلی منو آشفته تر کرد ... دارم خفه میشم خیلی هوای دلم سنگین شده... خودم هم به یه بن بستی دو راهی خوردم، آره دقیقاً بن بست ... لعنت به من که هنوزم نمی دونم دارم چی کار می کنم ... هنوزم فکر میکنم 18 سالمه ... چرا اینطوری شدم، دیگه نمی تونم به هیچکی اعتماد کنم، از دست همه خسته ام ، خسته ... توی این دنیا اون چیزی که من دیدم این بود که هیچکسی پای قسمش نبود ، پای حرفاش نبود، اصلاً مرد عمل نبود ... تنها یه " من " بود. به هرکی ، فرق نمی کنه هرکی ... یا علی گفتم ، زمین خوردم ... حالا اگه الان از تک تک اشون بپرسی، میدونی چی میگن ؟؟ میگن... کی ! من ! نه عزیزیم تو نه ... مشکل اینجاست، مشکل فقط منم! المیرا من خوب نیستم، شاید ...نه ... دقیقاً علت همینه ... من خوب نیستم ... مقصر کسی و یا چیزی نیست، بیخودی دنبال مقصر نگردیم، گردنه تقدیر بیچاره هم نذاریم ، که هرچی خودمون میکنیم، میندازیم گردنش ... تازه تهش هم اگه اگه یه جرء غیرت داشته باشیم ، زمین نمیزنمیش ... چقدر دلم می خواست ذهنم به یه خواب همیشگی می رفت،امشب یادم نمیره ، هیچوقت ... راستش دیگه نمی خوام با هیچ کسی از آدم های گذشته ام حرف بزنم، هیچکس ... نه اینکه اونا بد باشن، نه ... اتفاقاً با گذشت زمان بهم ثابت شد خیلی هم خوب بودن، فقط من ظرفیت ام رو از دست دادم، نمی تونم واقعی نگر باشم و ادای آدمای منطقی رو در بیارم، جنس من منطقی نیست، جنس من از جنس حسه ... رو راست بگم ، اینقدر توی این چند وقته ادای آدمای منطقی رو درآوردم و از درون توی خودم ریختم ، الان ... درست همین الان کم آوردم ... وای که بازم میگم... چقدر هوای دلم الان سنگینه !! این روزا شدیداً درگیر امتحانام هستم، خیلی درسام سنگین شدن، اونقدر که مجبور شدم یه هفته مرخصی بگیرم. الان جو حال و هوای من یه مدل دیگه است؛ حوصله کوتاه و مختصر این چند وقت اخیر رو ندارم که بنویسم ، اگه نفسی بود بازم میام پیشت نیاز ... و با یه آب و تاب همیشگی مینویسم ... حالم را اگر میدیدی هِق هقِ خَفه تابحال شنیدهای؟ نه؟... خدای نیاز، خدای تنهایست... من از هرچی به جز تو بی نیازم! غربت... سلام اینروزا خیلی درگیر شدم و انواع و اقسام کارها اعم از گرفتاری و مشکل و کار و نزدیک شدن به فصل امتحان های دانشگام و... تقریبا منو زمین گیر کردن. زمین گیر به این معنی که فرصت سر خاروندن ندارم و کاملا فکرم مشغوله. خوب چیکار میشه کرد دیگه... اینم بخشی از زندگیه که باید سپری بشه ... این همه حرف زدم که آخرش بگم اگه هر روز آپ نمیکنم واسه همین موضوعه !! خیلی دلم میخواست یه سر به طبیعت شمال بزنم مخصوصا طرفای شهرستان نور ده لاویج .حدود 20 کیلومتر تو دل جنگل و از یه جاده باریک بالای کوه باید بری تا به لاویج برسی . اول جاده هم که آبشار زیبای آب پری آدمو حالی به حالی میکنه ... حتی فکرش هم حس خوبی بهم میده! گاهی وقتا آدم دلش میگیره و جدا از این بحثا غم بزرگش اینه که چرا اینقدر دلش زود زود میگیره و از همه چی ناامید میشه ... این امیده که همیشه باعث میشه آدم سرزنده و شاداب دلشو به آینده بده و از پیشامد ها هراسی نداشته باشه ... خیلی وقتا من ، خودم یه چیزی رو درونم گم میکنم و حس میکنم گم شدن اون برابر با گم شدن خودمه (و واقعا هم هست) حس میکنم منبع امیدمو گم کردم یا واقع بینانه تر اگه بخوام بگم ،خودم توی درونیاتم گم شدم ... الان هم مثل هزاران بار دیگه با جان ودل خودم دارم حس میکنم که فقط و فقط یکی هست که اگه درونمون نباشه ،آرامش هم نیست ... بعضی وقتا یکسری از مسائل ذهن ادمو بدجوری به خودش مشغول میکنه و همش دنبال یه راهی هستی که خودتو از باتلاق افکارت بیرون بکشی ؛ اما نمیشه... بدجوری در گرداب افکارم احاطه شدم و امیدوارم این دست و پا زدن هام نتیجه ای داشته باشه ... خیلی وقتا آرزوی رسیدن به چیزی رو داری اما ... نمیدونم شاید قسمت نبوده و برگ حکمت ما طور دیگه ای ورق خورده ... اونقدر تقلا میکنم تا شاید روزی به بهانه اجر این تلاشم ، به هدفم برسم ... پس به امید آن روز ،حتی اگه وجود نداشته باشه .... دل بسوی تو دارم اما...اما چه کنم دلی لرزان و هوس باز دارم و هیچ چیز بدتر از این نیست که خودمونو با این توجیه ها گناهکار ندویم . چراغ دلم هنوز روشنه که کمکم میکنی. دستمو بگیر......... ... آخ که چه آدم احساس سبکی میکنه وقتی حتی یکذره حس میکنه که به خدا نزدیکتر شده ... خیلیا نظرای متفاوتی روی آدم دارند .از نظر بعضیا من خیلی آدم مومنی هستم و از نظر شاید نزدیکانم اینطور نباشه اما من میخوام بگم فقط یک نظر درسته و اونم نظریه که خود آدم روی خودش داره ... قطعا مواقعی مثل الان که خیلی احساس سبکی میکنم و یا مواقعی که آدم خیلی کلافه ست ، هیچیکی نمیتونه حال درونیشو رو حس کنه ... اینجا خلوتگاه منه و میخوام اینجا تو خلوت خودم بگم خدایا ممنون بابت همه لطف هایی که بمن کردی.مهربونیهایی که در بهترین حالت هم شایسته ی اونا نبودم .همیشه میگم که حس عشق رو نمیشه اونطوری که دوست داری بیان کنی و الان هم موقعی که حسم درون گلوم گیر کرده... خدایا عاشقتم ... دیگه مطلب خاصی به ذهنم نمیرسه که بگم... فقط مثل همیشه ... من از هرچي به جز تو بي نيازم!
اتفاق نبود این میانه
سلام ای کهنه عشق من ... که یاد تو چه پابرجاست... آی نیاز ... خودمونیم .... پیر شدیااااا ... یادته ... این شعر اولین مطلبی بود که ۱۵ فروردین سال ۸۷ آپ کردم ... چه روزگارهایی داشتی توی این سه سال .... یه روز شاد شاد یه روز داغون و خسته... یه روز عاشق این دنیا و آدماش بودم و یه روز ... و بیزار از تک تک آدماش ... شاید روزهای اول کوتاه و مختصری از زندگیم نمی نوشتم ولی هر شعری که آپ میکردم حال و روز من بود... به هر حال ... این نیز هم بگذرد... امروز داشتم یه مروری روی همه آپ هام می کردم همشونو دوست داشتم... صدبار گفتم و هزار بار دیگه هم میگم ... من این وبلاگ را از دوستی عجیب مهربونی دارم ... ممنون از هدیه قشنگت ... بازهم مثل همیشه میگم ... قشنگترین هدیه دنیا را به من دادی و امیدوارم سایه لبخندت هیچوقت کمرنگ نشه و خوشبختی تو ... و شادی تو ... همیشه آرزوی من بوده و هست... امیدوارم به همه آرزوهات نزدیک و نزدیکتر بشی ... به ساحلهای دریا، همی اشک غروب سرخ بارت که ای وای از جدایی ها افق از ژرفنای دل همی گوید : که ای بی دین، مرا با خود چرا در دره مرگ و جنون افکنده ای حالا؟! تو ای دیوانه وحشی بیا رحمی کن و ساقر به دستم ده که گر این کار نکنی تو را نفرین کنم نفرین که یا رب تشنه اش کن تشنه تر از من که آبی جز وفای عشق او هرگز نمی خواهم... کاش نیاز به تنهایی، تنها نیاز آدم نبود. گفتم ای خوبم به فریادم رس افتاده ام از پا ولی باور نکردی... گفتم از نامهربان بودن پشیمان میشوی ولی باور نکردی... گفتم از ناباوری مردم بیا باورم کن ولی باور نکردی... گفتم آزار را کم کن که می مانی تنهای تنها ولی باور نکردی... اشک مرا دیدی و خندیدی و خونسرد رفتی... سوختن ها را تماشا کردی... و پرپر زدنها را... ولی باور نکردی به تو گفتم ای غافل ندارد ارزشی دنیا... ولی باور نکردی... من از هرچی به جز تو بی نیازم! نمی دونم از کجا شروع کنم ، البته چیز خاصی برای آپ این بار ندارم خوب از اونجایی که من اهل دید و بازدید نیستم خیلی روزای پر شوری نداشتم و کار خاصی هم نکردم که کاش از این فرصت استفاده می کردم و یه کم درس میخوندم یا یه کمی سنتور تمرین میکردم... از هفته دوم هم به سر کار رفتم ... روز اول کاری خیلی خوشحال بودم آخه اصلاً کار نبود ... ولی خودم ، خودمو چشم کردم، درست از فردا هوارتا کار داشتم البته بهتر که بیکار نبودم ، چون اصلاً بیکاری دوست ندارم ... بعدظهرها هم همش خونه بودم ، یه کم تلویزیون یه کم پای کامپیوتر و .... بالاخره یه جوری سرم را گرم میکردم ... و اما شهرزاد وروجک به اتفاق دایی عباس و ناهید خانم اومدن تهران، که دوباره من با این سرتق جفت شدم شیطنت پشت شیطنت... دیشب باهاشون قرار گذاشتیم رفتیم رستوران استخر ونک ... خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت ... البته حسابی نقره داغ شدیم ولی ارزش داشت چون همه چی عالی و ناب بود و بعدش همه اومدن خونه ما به صرف شیرینی و چایی و از اون جایی که شهرزاد خانوم یه جا بند نمی شن به اصرار این وروجک رفتیم دربند، ولی خوب شد که رفتیم چون توی دربند هم فوق العاده به ما خوش گذشت... در کل دیروز روز خوبی بود و منو از یکنواختی این ایام عید درآورد... امروز هم با مامان رفتیم بیرون ... یه کمی رفتیم مرکز خرید گلستان پاسداران و بعدش از اونجا رفتیم مرکز خرید ونک و بعد از اونجا هم رفتیم هفت تیر ... خدا را شکر ... در شروع سال جدید همه چی خوب و آروم بود، انشالله تا آخرین روزش همه همینطوری باشه ...
آنقدر مرا سرد کرد از خودش لیز میخورید ... من از هرچی به جز تو بی نیازم! يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبر اليل و النهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الي أحسن الحال نمیتوانیم گذشته را تغییر دهیم ... تنها باید خاطرات شیرین را به یاد سپرد. و لغزشهای گذشته را توشه راه خرد سازیم .. نمی توانیم اینده را پیش بینی کنیم.. . تنها باید امیدوار باشیم و خواهان بهترین و هر انچه نیکوست ... و باور کنیم که چنین خواهد شد. میتوان روزی را زندگی کرد .دم را غنیمت شمریم... و همواره در جستجو ... تا بهتر و نیکوتر باشیم....... اول یک کمی از قبل سال ... نه بذار از چهارشنبه سوری شروع کنم... امسال چهارشنبه سوری خونه خاله مینا بودیم ... ما بچه های نازنازی خانواده گرامی با کلی مواد منفجره و محترقه (انواع ترقه منظورمه ها از روی آتیش پریدیم و همون زمزمه همیشگی که اصلاً نمی دونم چه فلسفه ای داره و فقط به رسم سنت می خوندیم ... زردی من از تو ... سرخی تو از من ... دیگه خبری نبود تا .... هیجان چیدن سفره هفت سین ... و اینکه امسال چه جوری بچینم و .... امسال باید دو جا سفره هفت سین می چیدم یکی خونه خودمون و یکی هم خونه مادربزرگم آخه امسال آزیتا نیست و این وظیفه به من محول شده بود.... به هر حال امسال دلم نمی اومد مادربزرگم تنها دور سفره هفت سین باشه و من و مامان تصمیم گرفتیم پیش مادربزرگم سال را تحویل کنیم .... از طرفی امسال بابا هم خوابید و هرچی تلاش کردیم سال تحویل بیدار بشه ، نشد که نشد.... شمارش معکوس سال شروع شد... ساعت ۲ .... ۵۰ دقیقه و ... ۱۰ ۹ ۸ ۷ خدایا ... من دوباره چم شده .... ۶ ۵ ۴ نه نمی خوام بغض کنم ... ۳ ۲ و بالاخره ... تلفن ها شروع شد اولین نفر آزیتا بود که درست از ۱ دقیقه از قبل سال تحویل زنگ زد و بعد یکی یکی اصلاً فرصت نمی دن ما خودمون روبوسی کینم و سال مبارکی کنیم... راستی دور سفره هفت امسال خونه امون یکی کم بود ... آره رضا نبود و خونه خودش بود .... چه رسمی دنیا داره .... انشالله خوشبخت باشه و همیشه شاد باشن ... آ آ آ راستی یه کاری مادربزرگم کرد ته خنده ... منو با جارو دستی از خونه بیرون کرد و گفت این رسمه که باید با دخترای دم بخت بکنیم ... خیلی خندیدیم ... چون هر دفعه که منو بیرون میکردن من من درباز می کردم و می پریدم توی خونه .... دالی ... عمراً منو بتونین من از این خونه بیرون کنین... حالا حالاها پیشیتون هستم .... خاله میترا هم دلش طاقت نیاورد و ساعت ۳ اومد عید دیدنی ... نصف شب و عید دیدنی و لباس پلو خوری .... با مزه بود و همه این لحظات شیرین بودن ... و اما امروز .... نمی دونم کجا می خوایم بریم ولی میدونم خونه آبا که باید حتما بریم و شب هم شام خونه مامان بزرگی هستیم ... داشتم فکر میکردم بودن یه بزگتر توی خانواده چقدر مهمه ، اگه این بزرگترها نبودن که همه رو جمع کنن ، من میتونستم این خاطرات را بنویسم؟ . . . امیدوارم مرغ صبای دل ما در شامگاهان دم دم های صبح ...آواز شادی بخواند نه مرثیه غم ... امیدوارم .... و یادش باشد دنیا حقیقت و راستی را هیچوقت در دل خود پنهان نگه نمی دارد ... و فریب ها و نیرنگ ها روزی آشکارا رسوا میگردد و این تویی که همیشه به دنیا مدیون هستی ولی دنیا به تلافی تمامی فریب هایی که دادیش ، سکوت می کند ... و تنبیه دیگری برای تو دارد و آن اینست که دنیا همچنان تو را دوست دارد... سعی نکن دنیا را هالو فرض کنی ، همه چی آنقدر واضح است که سکوت فریادی گوش خراش است. من از هرچی به جز تو بی نیازم! پست امشب من تقدیم الهام عزیز ... (روحت شاد) تقدیم به کوروش کوچولوی ناز عزیز توی این جور مواقع چکار می کنن ؟ چه جوری دلداری میدن ؟ چه جوری تسلای دل هم می شن ؟ چه جوری میشه آروم بود و چه جوری میشه آروم کرد ؟ ... خیلی سخته واقعاً نمی تونم ثانیه ای خودمو جای تو بگذارم و چه دردی سخت تو توی سینه ات داری ... ... هر طرف که نگاه می کنم هرکسی داره با زندگی خودش یه جوری دست و پنجه گرم می کنه یکی میره یه جای دور بی خیال همه چی و همه کس ... و یکی میره جای خیلی دور تر، جایی که دیگه راه برگشتن نیست ... صد البته خوش به حال اون کسی که میره جای خیلی دور ، یه جای خیلی قشنگ ، یه جایی آروم و دور از هیاهوی دروغین این دنیا، از همه مهتر دیگه رو به آسمان دعا نمی کنی ... چون دیگه لازم نیست دعا کنی ... چون خدا کنارته ... تو درست وسط بهشت ایستادی ... من از هرچی به جز تو بی نیازم! كلاس اول كه بوديم فعل هاي زيادي به ما ياد دادند اما انگار دويدن و دويدم را از همه بيشتر ياد گرفتيم . صبح از خواب بلند مي شويم مي دويم تا حاضر شويم ، مي دويم تا به محل كار برسيم ، مي دويم تا كار خوب انجام دهيم ، مي دويم تا پول خوب در بياوريم ، اما هيچ كداممان نمي دويم تا انسان خوب باشيم تا دل به دست آوريم تا مهربان باشيم تا آرام باشيم تا آسوده باشيم تا دلمان براي هم بتپد تا توان ديدن اندوه را در چهره هم نداشته باشيم .نمي دانم چه بر سر اين اشرف مخلوقات آمد كه اينگونه سرب تمام ذاتش را فرا گرفت ، اما مي دانم هنوز هم هستند كساني كه ديدن اندوهت آنان را دگرگون كند .و به عشق آنها ست كه خداوند هنوز انسان را با عشق مي آفريند .. من از هرچي به جز تو بي نيازم! امشب چندتا پست را یه جا نوشتم... این شعرهایست که توی همون دفتر قهوه ای همیشگی... که پر از یادگاری روزهاییست .... که پر شده بود از دروغ های همیشگی ... آره ... صفحاتشو یکی یکی کندم ... دوستشون نداشتم... تک تک صفحات روزهای عمر من بودن که .... نمی خواستم صفحات دفترم پر باشه از روزهای خالی .... اما... چندتا از شعرهایی که بهم آرامش می داد را نگه داشتم ... و تصمیم گرفتم امشب این شعرها را برای پستم بنویسم ... این چند تا شعر را تقدیم میکنم به دوستی از دیار نصف جهان ... و بقیه صفحات کنده شده را تقدیم می کنم به عاشق ایلیا ... روحش شاد ای تمام هست و نیستم نه هستی و نه نیستی و من گیج و سر در گم تر از همیشه چه باید کرد ؟؟؟ باید از نبودنت زانوی غم را در آغوش گیرم یا آنکه از بودنت کوچه ها را ترانه باران کنم به خود مینگرم اینروزها با من هستی و نیستی یعنی با من هستی اما قلبت با من نیست هنوز نمیدانم این بودن است یا نبودن ؟؟؟؟؟ من از هرچی به جز تو بی نیازم! فراموش میشویم کم کم فراموش میکنیم انان را که مارا از یاد برده اند دیر زمانیست از انتظار خسته میشویم دیگر انتظار نمیکشیم ودرست زمانی که باور نمیکنیم چشمانمان را باز میکنیم و میبینیم باز هم امده اند کنارمان هستند نزدیکه نزدیک ولی نمیدانیم که ایا باز هم امیدی به ماندنشان هست؟ سادگی میکنیم بچگی میکنیم نزدیک میشویم ومیبینیم اتشی که روزگاری تمام وجودمان را به اتش میکشید باز هم شعله ور میشود و تمام پیکرت را به اتش میکشد وجودت را به تاراج میبرد چشمانت را میگشایی و باز میبینی که رفته است انگار برای سوزاندنت امده بود و تو باز هم انتظار را از سر میگیری من از هرچی به جز تو بی نیازم! مگه میشه تو نباشی مگه میشه من نباشم مگه میشه بی وفا شی مگه میشه بی وفا شم مگه میشه تو جدا شی مگه میشه من جدا شم مگه میشه دلتنگ نباشی مگه میشه دلتنگ نباشم مگه میشه خسته باشی مگه میشه خسته باشم مگه میشه ؟ آره میشه من از هرچی به جز تو بی نیازم! صدای پارس کردن سگ همسایه تنها صدایی نیست که ارامشم را در هم میشکند ارام به کنج خلوتم خزیدم واندیشیدم که چگونه میشود در شلوغی شهر بود وارام بود چگونه میشود مردم را وحشت زده دید و وحشت زده نشد چگونه میشود باکودکان بازی کرد و بازیچه نشد چگونه میشود بی پناه بود و برای دیگران سر پناه اری چگونه میشود... من از هرچی به جز تو بی نیازم! آرامش ساحل خروش دریا که با ضربه های سهمگین خود آرامش دریا را بر هم زده و نور آفتاب که میخواهد قلب سرد دریا را گرم کند اما نمیتواند قلب سرد دریا با هیچ حرارتی گرم نخواهد شد باز صدای فریادهای کودکی را میشنوم که مستاصل دست و پا میزند تا از چنگ دریا رها شود و دریا او را به کام خود فرو میکشد و باز آرام میشود آرام آرام انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده ... من از هرچی به جز تو بی نیازم! آه که چقدر ساده بودم آن زمان که گمان کردم خدا گوشه ایی از آسمانش را برایم گشوده و بهترین فرشته اش را به پیش من فرستاده آری من در تمام این مدت نگاهم به آسمان بود ولی هیچ چیزی از آسمان سقوط نکرد نه برای من نه برای ........ اما باز هم نمیدانم که چه شد ؟ چه شد که من درتصورات بچگانه ام یا بهتر بگویم احمقانه ام تو را آسمانی پنداشتم من از هرچی به جز تو بی نیازم! چقدر شعر نوشتیم نوشتیمو نوشتیم تمام دیوار های خانه را با ذغال های نیم سوزه زیر کرسی خانم جان سیاه کردیم قرار شد هرکسی از خودش خاطره ایی روی دیوار خانم جان بگذاره تا یه روزی وقتی بزرگتر شدیم بیایم بخوانیم و از شیرینی خاطره ها سر خوش شویم تو مینویسی ما عاشق و رند مست و عالم سوزیم با ما منشین و گرنه بد نام شوی من مینویسم ما عاشقان مست دل از دست داده ایم همراز عشق و هم نفس جان باده ایم بر ما بسی کلام ملامت گشوده اند تا کار خود از ابروی یارن گشاده ایم تو حسادت میکنی که شعر من دوبیتیه شروع میکنی عکس منو بکشی با ابروهای پرو پخش و موهای وزوزی ودر اخر هم یه دماغ اویزون منم شروع میکنم واسه تو بکشم یکی من یکی تو تمام دیوار های خانه پر میشه از شعر و عکسهای سیاه منو تو خانم جان وقتی میبینه صدای جیغش پرده ی گوشمونومیلرزونه اسکاچ میده دستمون که باید همه رو پاک کنید ماهم پاک میکنیم اما نه زیاد میذاریم یه خاطره ی بیرنگ از نوشته ها و عکسامون روی دیوار بمونه هنوزم مونده بعد این همه سال و من دارم یک به یک نگاشون میکنم کاش تو هم بودی و میدیدی ... من از هرچی به جز تو بی نیازم! در دستانم محکم میفشارم و به جاده چشم میدوزم جاده ایی ناتمام که با تولدم آغاز شد و امروز در قسمتی نامعلوم از آن ایستاده ام و به فرعی کنار جاده چشم دوخته ام تا باز با لبخند همیشگیت شاخه ی گل را از دستانم بگیری اما فرعی کنار جاده مسدود است و راهی برای آمدنت نمانده اما میدانم کسی که در انتظار آمدنش روزها را میشمارم می آید اگر بخواهد بیاید هیچ جاده ایی نمیتواند راهش را سد کند نگاهم را به شاخه گل پژمرده در دستانم میندازم و زیر لب زمزمه میکنم اما نمیخواهد... من از هرچی به جز تو بی نیازم! من تنهایم وتو تنهاتر اما برو برو که جاده انتظارت را میکشد برو تا بهانه ی شعرهایم شوی برو تا بغض گره خرده ی گلویم شوی برو تا حسرتی بر قلبم شوی برو که وقت رفتن است دیگر برای ماندن و عاشق شدن دیر است امروز روز فراق است و دلتنگی خسته ام خسته تر از تو درمانده تراز تو اما تنها همانند تو بیا امشب با هم بسراییم ترانه ی دلتنگی را تا زمزمه مان شود آنروز که تنها تر از تنهاییم من از هرچی به جز تو بی نیازم! نیاز یه نفس عمیق بکش ... چشماتو ببند ... سعی کن آروم باشی ... به قدیما فکر نکن ... دنبال جواب چراها نباش ... برعکس به همه چی مثبت فکر کن ... یه لبخند کوتاه ... خوبه آفرین ... خدا را شکر کن از بابت چیزهایی که نداده ... آره نداده ... مطمئن باش صلاح توی همین بوده .... با اینکه امروز یکسره داشت برف می اومد ولی حال و هوای بهار را با تمام وجودم دارم حس می کنم ... من عاشق زمستونم عاشق برفم ولی چرا امروز وقتی داشتم بیرون را نگاه میکردم برف را نمی دیدم ، حواسم کجا بود؟؟ به چی فکر می کردم ؟؟ بگذریم... از دیروز تا حالا مشغول تکان دادن خونه هستیم، خدا را شکر تموم شد البته تموم تموم که نه ... ولی اصل مطلب انجام شد ... همگی خسته شدیم ولی می ارزید ... بیچاره مامان واقعاً خسته شده از یک طرف کار شرکت و از طرفی کار خونه ، واقعاً دستهای مادرم بوسیدنش واجبه ... پدرم هم جای خودش داره... تمام تلاشم اینه که راضی نگهشون دارم ... این تنها کاری که من می تونم انجام بدم و ازشون قدردانی کنم ... اداره هم که اوه .... بیا و ببین ... نمی شه تکون خورد،این ماه کارم دروغ نگفته باشم بدون اغراق ۲-۳ برابر شده، دانشگاه هم که وقت نمی کنم برم ... چکار کنم خوب ... ولی سعی میکنم از هفته دیگه حتما کلاسهام برم ... این ترم ۱۴ واحد برداشتم، خدا کنه ته اش دست گل آب ندم ... حالا امشب گیر دادم به این آهنگ... خدا نکنه من بخوام به یه آهنگ گیر بودم اینقدر اون آهنگو گوش میدم که حالم ازش بهم بخوره ... فعلاً که اولشه و داغم و دوست داشتم آپ امشب من با گل آلبوم سیاوش قمیشی تمام بشه ... خیلی ممنون انقد آسون منو داغون کردی من از هرچی به جز تو بی نیازم!
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.
نمی دونم … باید فکر کنم … شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم….ولی یکسال بزرگتر شدم…اونم خیلی سریع...
بین تنهایی
قبل از نبودنت
و تنهایی
پس از نبودنت.....!
بستنے ام را گاز مے زدند
قیامتـ به پا میکردم،
چـه بیهوده بزرگـ شدم...
حالا روحم را گاز مےزنند
و مےخندم...!
همـین که لابــلای کلمــاتم
نَفَـــس میکــشی , راه میـــروی
همــین که پنــاه ِ واژه هایــم شده ای
همــین که سایــه ات هسـت
همــین که کلمــــاتـم از بی "تــــو"یـی
یتــیـم نشــده اند
کافـیست بــرای یک عمــر آرامــش...
بــــــــــاش!
حتی همـــین قـــدر دور...
و جریان زندگیت رو فقط مرور کنی...
بعدشم بگی به سلامتی خودم که اینقدر تحمل داشتم..
بگويم و بدانـي …!
يا …
نگويم و بدانـي..!
فاصله دورت نمي کند …!!!
در خوب ترين جاي جهان جا داري …!
جايـي که دست هيچ کسي به تو نمـي رسد.:
دلــــــــــــــم…..!!!
چه خوش خیال بودم ...
که همیشه فکر می کردم در قلب تو ..
.محکومم به حبس ابد ! . . .
به یکباره جا خوردم ...
وقتی زندان بان بر سرم فریاد زد :
هی ... تو ... آزادی !!! . . .
و صدای گام های غریبه ای که به سلول من می آمد !

بر میگشتی...
و چه خوب است که نمیبینی
که نمیدانی
که بر نمیگردی!
---
بیانصاف عقلم
میگوید تو نباید بر گردی...
عقل را از چه میسازند مگر؟!
دل ندارد؟
رحم ندارد؟
چشم ندارد ببیند؟!
یکی بیاید با عقل من حرف بزند٬
راضیاش کند٬
دلش را بلرزاند٬
دلش را نرم کند!
---
این همه منطقی نباش عقلِ من!
اشک میفهمی یعنی چه؟
یعنی...
به دنبال ِ کسی گشتن..
و همه را شبیه او دیدن...
و به همه لبخند زدن...
و پیش ِ همه بغض کردن...
و باز...
و همیشه
به دنبال او گشتن...
که بیفتد و تمام شود؛
فصل نبود
که بیاید و برود؛
پاییز
جریان زندگی ام بود؛
روتین، روزمره، همیشگی
-دروغ چرا؟!-
گاه گاهی
بهارهایی هم
اتفاق می افتاد و تمام می شد
فصلی بود
که می آمد و می رفت
کوتاه، کمرنگ، گذرا
و حالا خیلی وقتست که دیگر نیامده ای!
از عشق
...
حالا
............بجای دلبسته... یخ بسته ام!....
آهای!
روی احساسم پا نگذارید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
) به کوچه رفتیم، و خلاصه تا تونستیم ترکوندیم و اتیش زدیم و آتیش سوزندیم و.... خلاصه خوش گذشت و خیلی خیلی هم به خیر گذشت ...![]()
![]()
و
تقدیم به خانواده عزیز قادری ...
امیدوارم منو هم در غم خودت سهیم بدونی ...و خدا به همه شما صبر و آرامش بده ...

واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی
تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی
منو به محبت دو روزه مهمون کردی
همه عالم می دونستن که بری میمیرم
اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی
خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم
خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم
من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا
با همین سر به هواییت منو ویرون کردی
من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم
مگه این کافی نبود که منو مجنون کردی؟
همه عالم می دونستن که بری میمیرم
اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی
خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم
خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم
| Design By : Pars Skin |




