تبليغاتX
نیــاز


نیــاز

نوشتن برای فراموش کردن است نه به یادآوردن

تا حالا واسه كسي اينطوري دلتنگ نشدم

به خدا دوست دارم بدونی كه دلسنگ نشدم

تا كه رفتي دلم از همه چي شد نا اميد

توي اون لحظه چرا جون به لبم نرسيد

وقتي كه براي آخرين دفعه من ديدمت

وقتي كه توي دلم عكس تو رو كشيدمت

وقتي كه نگامو دوختم به تو آخرين دفعه

فهميدم كه عمر عشق ما دوتا خيلي كمه

وقتي من صداتو واسه آخرين بار شنيدم

ديگه دلنشيني صدات رو هرگز نديدم

آخه اون حرفهاي تو بوي خداحافظي مي داد

حرف تو معني دوري هميشگي مي داد

كاش تو اون لحظه صدات نميرسيد به دلم

دلي كه از تو زياد نشنيده بود دوستت دارم

كاش كه اين يه رويا بود يا حتي يك كابوس بد

كاش به خواهش دلم نمي زدي تو دست رد

تا حالا شعرهاي من اينجوري غمگين نبوده

تا حالا بغض گلوم اين همه سنگين نبوده

تا حالا از عاشقي خسته نبودم اينجوري

تو مي خواي بشي مسافر كدوم راه دوري؟

نه هنوز باور نمي كنم كه اين حقيقته

تازه رفته اما واسه من هزار ساعته

من تو رو دوست دارم اين رو مي گم تا ابد

حتي اگه پيش يكي پشت سرم  بگي تو بد

كنج قلبم خونه ي دوست تا هميشه عزيزم

قول مي دم كه مثل تو آبرو تو من نريزم

جزء تو عاشق هيشكي نمي شم مهربون

حتي كه راضي باشي خودت،اين خط واين نشون

فكر نكن كه مثل تو عاشق

يا كه مثل تو بتونم ، آبروتو بريزم

دل من پاك و از بزرگي از يه آسمون

اما اين دلم شده واسه اين و اون بازيچه

 

كاش نياز به تنهايي، تنها نياز آدم نبود.

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:22 توسط | |

سلام

 آمدنت را خوب یادم نیست

بی صدا آمدی بی انکه من بدانم

و بی اجازه ماندی بی آنکه من بخواهم

اما اکنون که با ذره ذره ی وجودم ماندنت را

تمنا میکنم قصد سفر داری

تو ای مهمان ناخوانده ی قلبم

بمان بمان که ماندنت را سخت دوست دارم

كاش نياز به تنهايي ، تنها نياز آدم نبود.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:20 توسط | |

چگونه فرياد کنم آغاز سالهاي نبودنت را

چگونه بشکنم بغض هاي خفته در گلويم را

نمي دانم ، راهي نمي يابم تا فرياد بزنم که نيستي

و بشکنم بغضم را که در گلو مدفون شده که بازگرد

سالهاي نبودنت گذشت و اکنون دوباره مي گذرد
 
و من در انتظار سالي هستم که آغاز شود با بودنت

 

كاش نياز به تنهايي ، تنها نياز آدم نبود.

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:44 توسط | |

سلام

رفیق من سنگ صبور غم هام       

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمی دونه چه حال دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلی ها                  

خیلی دلم گرفته از خیلی ها

نمونده از جوونیام نشونی                   

پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور                         

خونه سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست                       

موندی و راه چاره نیست

اگر چه هیچکس نیومد                          

سری به تنهایت نزد

اما تو کوه درد باش                             

طاقت بیار و مرد باش

اگر بیای همون جوری که بودی              

کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده               

هر کی شنیده از خودش بی خوده

اما خودم پر شدم از گلایه                      

هیچی برام نمونده جز یه سایه

سایه ای که خای از عشق و امید               

همیشه محتاج به نور خورشید

كاش نياز به تنهايي ، تنها نياز آدم نبود.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:55 توسط | |

امشب دلم بارونيه نواي بارونو ميخواد

امشب چشام بي خوابن ونم نم بارون تو چشام

بارون برام يک خاطره ست،خاطره ي ميلاد عشق

خاطره ي ميلادي که تقدير براي من نوشت

وقتيکه بارون ميباره ياد اونو باز دوباره

برام تداعي مي کنه ،اشک و تو چشمام مياره

دلم ميخواد اون بدونه،دلم براش بارونيه

که دنياي بزرگ برام مثل يک زندون ميمونه

بارون ببار رو شيشه ها،پنجره تنها نمونه

بذار صداتو بشنو،ياد تو يادش بمونه

بارون ببار تا بشکنه سکوت سرد اين خونه

حال دگرگون مرا،جز تو آخه کي ميدونه؟

 

کاش نیاز به تنهایی ، تنها نياز آدم نبود.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:49 توسط | |

سلام

دلـــــــــــــم برات تنگه عـــزيز،يادي نميكني ز من

دارم ديـــــــــــونه ميشمو،نميبيني نيـــــــــــــاز من

 ميخوام ببينمت ولــــــــي،فاصله از من تا خداست

خودم هزار و يك طرف،همه حواسم بــه شماست

 وقتي نميبينم تو رو، چشمامو واسه كــــي بخوام

نفس برام سمي ميشه، هــوا رو واسه كي بخوام

 انگار نه انگار كه دلـــــــــــي، براي بودن تو بود

 رفتي و بيــــــــن آدما، شدم يكـــــــــــي بود و نبود

 يــــــــــــه جور واقعي تو رو، حس ميكنم توي تنم

به جون تو،بدون تـــــــــــــو،ديگه دارم دق ميكنم

 صورت مــــــــــــاه تو عزيز، ديواراي خونه شده

هر كــــــــــــــي ميبينتم، ميگه طفلكي ديونه شده

 تو رو خدا راضي نشو، بيشتر از اين هـــدر بشم

ديگه بسه راضي نشو، اينجوري در بــه در بشم

 وقتي نميبينم تو رو، چشمامو واسه كـــي بخوام

نفس برام سمي ميشه، هوا رو واسه کی بخوام

 

کاش نیاز به تنهایی  ، تنها نياز آدم نبود.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:18 توسط | |

سلام

باز یه شبی میاد تو هم سراغمو میگیری باز

خوب میدونم من که میری ، تو هم میری مثل یه راز

من میدونم تو هم یه روز دلت برام تنگ میشه باز

بازم دلت تنها میشه تو اونهمه سوز و گداز

منم یه شب میخندم و اشک تورو در میارم

تو خوابتم نمیبینی که من برات گل بیارم

 منم میرم به این و اون پشت سرت حرف میزنم

هر چی که دست تکون بدی دست تورو پس میزنم

عطر صدات پیچیده باز توی اتاق خونه

عکس تو رو میبینم و بازم میشم دیونه

با هر نفس داد میزنم شاید بیای کنارم

دیونه نگاتم و راه فرار ندارم

توئی اون عشق قدیمی ، همنفس صمیمی

توئی آرزوی قلبم ، آره فقط همینی

کاش نیاز به تنهایی ، تنها نیاز آدم نبود. 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:10 توسط | |

چه سخت است در این دنیا بودن،

ولی انگاری نبودن....

چه سخت است در این دنیا با مردمان بودن،

ولی تنهایی ماندن....!

چه سخت است هم کلامی را نداشتن!...

چه سخت است یکی را همدلی با تو،

ولی دل را شکستن....

و این درد است؟

یکی را خواستن....

او را نبودن؟!...

كاش نياز به تنهايي ، تنها نياز آدم نبود.

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:2 توسط | |

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:2 توسط | |

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:57 توسط | |

سلام

وقتي اين شعر را توي تنهايي خودم بارها بارها گوش كردم واقعاً به التماس صادقانه اين شعر پي بردم

ولي اينجور معرفت ها مال اين روزگار نيست توي قصه هاست توي كتابهاست.

مگه نه دوردونه !

بغض گریه توی چشام
حرفهای درد روی لبهام
چه جوری باید بگم من
بی تو دنیا رو نمی خوام
چه جوری باید بگم من
بی تو دنیا رو نمی خوام
بی تو دنیا رو نمی خوام

زده آتیش به وجودم
غم دور از تو نشستن
من که پیش مرگ تو بودم
تو گرفتی منو از من
جز محبت من چه کردم
که شدی دشمن جونم
تارو پودمو سوزونده
آتشی که کردی روشن

بغض گریه توی چشام
حرفهای درد روی لبهام
چه جوری باید بگم من
بی تو دنیا رو نمی خوام
چه جوری باید بگم من
بی تو دنیا رو نمی خوام
بی تو دنیا رو نمی خوام

رفتی من غریب و تنهام
بی تو مجنونم و رسوام
تو بیا ای نازنینم
به تو خـو کرده نفسهام
فاصله بین منو تو
شــده اندازه دنیام
تو بیا ای نازنینم
تو امید بده به فردام

بغض گریه توی چشام
حرفهای درد روی لبهام
چه جوری باید بگم من
بی تو دنیا رو نمی خوام
چه جوری باید بگم من
بی تو دنیا رو نمی خوام
بی تو دنیا رو نمی خوام

بی تو دنیا رو نمی خوام
بی تو دنیا رو نمی خوام

بی تو دنیا رو نمی خوام

بی تو دنیا رو نمی خوام

 

كاش نياز به تنهايي ، تنها نياز آدم نبود.

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:22 توسط | |

سلام

ببار بارون٬شاید آروم بگیرم

ببار بارون٬ منم با تو اسیرم

تک و تنها زیر باررون می شینم

واسه دلتنگی هام ماتم می گیرم

ببار ای آسمون٬حرفات ترانه است

تو هم مثل منی٬گریه ات بهانه است

ببار ای مهربون قلبم شکسته

ببار ای همزبون٬تنها و خسته

صدای چک چک آواز خوندن

ترانه تو قفس آوای بودن

ببار حالا از این درد زمونه

که تنها منو کرده دیوونه

بازم دلم بهانه کرده

دلم باران مي خواهد

و قدم زدن در باران

و گريستن همراه با آسمان

...

...

و دلم او را مي خواهد

و اينكه بر زبان دوست داشتنش را جاري كند!!!!!!

...

...

دلم تنهایی میخواهد

و انکه جائی باشم که تنها

من باشم و خدای من

عاری از هر مخلوق دیگری!!

...

...

ميبيني؟ دلم چه پر توقع شده اين روزها

...

مرا به كدامين راه ميبرد اين دل ؟!

خدا داند

کاش نیاز به تنهایی ، تنها نیاز آدم نبود.

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:32 توسط | |

 

بگذار با چشمان تو ببينم          

بگذار در نگاه تو ذوب شوم

 بگذار شبها،رو به ستاره ها،خاطرات شيرينمان را شماره کنم

 بگذار هميشه در ذهنم،مثل نگاه اول،مهربان و پاک باشي

 بگذار نگاه مان ،نه به هوس ،که به عشق در هم گره بخورد

 بگذار دلم براي تو باشد

 بگذار قلبم براي تو بتپد

بگذار آرزوهايم با تو باشد.....براي تو......بخاطر تو......

 بگذار خيال کنم

 دوستم داري و از اين خيال شبها تا سپيدي روز با ستاره ها باشم .

کاش نیاز به تنهایی ، تنها نیاز آدم نبود.

 

دل بی روح جنس آهنت را دوست دارم

خطوط در هم پیراهنت را دوست دارم

 نگاه با همه بیگانه ات را دوست دارم

 غرور سرکش دیوانه ات را دوست دارم

 دوست دارم

تن سوزان مثل آتشت را دوست دارم

 بهاری و من آن عطر خوشت را دوست دارم

 به هر لحظه کنارم بودنت را دوست دارم

 تماشائی تو هستی دیدنت را دوست دارم

 دوست دارم

کاش نیاز به تنهایی ، تنها نیاز آدم نبود.

 

 

بي تو طوفان زده ي دشت جنونم

بي تو من در همه ي شهر غريبم

بي من از کوچه گذر کردي و رفتي

بي من از شهر سفر کردي و رفتي

بي تو کس نشنود از اين بشکسته صدايي

برنخيزد دگر از،مرغک پر بسته نوايي

تو همه بود و نبودي،تو همه شعر و سرودي

چه گريزي ز بر من،که ز کويت نگريزم

گر بميرم ز غم دل،با تو هرگز نستيزم

من و يک لحظه جدايي،نتوانم نتوانم

 بي تو من زنده نمانم 

کاش نیاز به تنهایی ، تنها نیاز آدم نبود.

 

 

کاش بودي و مي ديدي
چه خاموش است بي تو روزگار من.


کاش بودي و مي ديدي
که اينجا تک تک ساعت
چه مظلومانه مي نالد به سوگ
لحظه هاي انتظار من.


کاش بودي و مي ديدي

طبيعت پيش چشمانم چه بي رنگ است
وهر سازي بد آهنگ است...

کاش بودي و مي ديدي

که من از تو سخن با پنجره، با آب، با آيينه، با ديوار مي گويم.

کاش بودي و مي ديدي
که بي تو،
نگاه مردمان همچون نگاه يک عروسک خشک و بي حال است.

کاش بودي و مي ديدي
بي تو،مهر ورزيدن،هوس،دلدادگي چون ميوه کال است.

کاش بودي و مي ديدي

کاش نیاز به تنهایی ، تنها نیاز آدم نبود.

 

 

تن تو ظهر تابستونو به يادم مياره

رنگ چشمهاي تو بارونو به يادم مياره

وقتي نيستي زندگي فرقي با زندون نداره

قهر تو تلخي زندونو به يادم مياره

من نيازم تورو هر روز ديدنه

از لبت دوستت دارم شنيدنه

تو بزرگي مثل اون لحظه که بارون ميزنه

تو همون خوني که هر لحظه تو رگهاي منه

تو مثل خواب گل سرخي لطيفي مثل خواب

من همونم که اگه بي تو باشه جون ميکنه

من نيازم تورو هر روز ديدنه

از لبت دوستت دارم شنيدنه      

کاش نیاز به تنهایی ، تنها نیاز آدم نبود.

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 23:50 توسط | |

سلام

امشب خیلی دلم گرفته!

اگه دستام خالي باشه

وقتي باشم عاشق تو
غير دل چيزي ندارم
كه بدونم لايق تو
 
دلمو از مال دنيا
به تو هديه داده بودم
با تموم بي پناهي
به تو تكيه داده بودم
 
هر بلايي سرم اومد
همه زجري كه كشيدم
همه رو به جون خريدم
ولي از تو نبريدم
 
هر جا بودم با تو بودم
هر جا رفتم تو رو ديدم
تو سبك شدن،تو رويا
همه جا به تو رسيدم
 
اگه احساسمو كشتي
اگه از ياد منو بردي
اگه رفتي بي تفاوت
به غريبه دل سپردي
 
بدون اينو كه دل من
شده جادوي طلسمت
يكي هست اين ور دنيا
كه تو يادش مونده اسمت
 
کاش نیاز به تنهایی ، تنها نیاز آدم نبود.
 
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:23 توسط | |

سلام

چشمم بر اين جاده خشک آمد و تو نيامدي
اين بغض سالها تو را خواند و تو نيامدي
دل پر ز آه و فغان بود و درد ...
بر حرمت ستاره ها قسمت داد و نيامدي
از بس که به ياد تو بر اين خاک گريستم
اشکم به خاک ثمر داد و تو نيامدي
بر جاده گفتم دل و عقلم فداي توست
اين جاده نيز گريه کرد و تو را خواند و تو نيامدي
گفتم که به خاک سپارم ياد تو را
جانم به خاک پاي ياد توافتاد و تو نيامدي
صد بار دلم اسير ترديد شد که شايد نگاه تو
بر يک نگاه غريبه گره خورد و تو نيامدي
ليک همه جانم به فرياد آمد که بمان
همه ترديد ز دل خويش راند و تو نيامدي
سالهاست بر اين جاده منتظر نشسته ام
آشناي هر رهگذر شدم اي داد و تو نيامدي
من پير همه جاده هاي انتظار توام
اين دل ز غم به فرياد آمد و تو نيامدي
من که زبان به شکوه باز نمي کنم

 

کاش نیاز به تنهایی ، تنها نیاز آدم نبود.

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:4 توسط | |

سلام

 

با يك شكلات شروع شد. من يك شكلات گذاشتم توي دستش او يك شكلات گذاشت توي دستم من. بچه بودم او هم بچه بود. سرم را بالا كردم سرش بالا كرد. ديد كه مراميشناسد. خنديدم. گفت:دوستيم؟ گفتم:دوست دوست. گفت: تا كجا؟ گفتم:دوستي كه تا ندارد...... گفت:تا مرگ. خنديدم و گفتم:من كه گفتم تا ندارد. گفت:باشه تا پس از مرگ. گفتم: نه نه نه تا ندارد. گفت:قبول تا آنجاكه همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ باز هم با هم دوستيم تا بهشت تا جهنم تاهرجاكه باشد من و تو با هم دوستيم خنديدم گفتم :تو براش تا بزار تا هرجا كه دلت ميخواد يك تا بزار اصلا يك تا بكش از اين سر دنيا تا اون سر دنيا اما من تا نميگذارم.

 

نگاهم كرد نگاهش كردم باور نميكرد مي دانستم او مي خواست حتما دوستي مان تا داشته باشد دوستي بدون تا را نمي فهميد. گفت: بيا براي دوستيمان يك نشانه بگذاريم. گفتم: باشه تو بزار گفت: (شكلات) هر بار كه همديگر رو مي بينيم يك شكلات مال تو يكي مال من. باشد؟ گفتم: باشد. هربار يك شكلات ميگذاشتم توي دستش او هم يك شكلات توي دست من. باز همديگر را نگاه ميكرديم يعني كه دوستيم دوست دوست. من تندي شكلاتم را باز مي كردم و ميگذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم. ميگفت: شكمو تو دوست شكموئي هستي و شكلاتش رو مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ. مي گفتم: بخورش. مي گفت: تمام ميشود مي خواهم تمام نشود، براي هميشه بماند.

 

صندوقش پر از شكلات شده بود هيچ كدامش رو نميخورد من همه اش را خورده بودم. گفتم: اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند ياكرم ها آنوقت چه كار ميكني؟ گفت مواظبشان هستم مي گفت مي خواهم نگه شان دارم تا موقعي كه دوست هستيم و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم نه نه تا ندارد دوستي كه تا ندارد.

 

يك سال دو سال چهار سال هفت سال ده سال و بيست سال شده است. او بزرگ شده است من بزرگ شده ام من همه شكلات هاراخورده ام او همه شكلات ها را نگه داشته است او آمده است امشب تا خداحافظي كند. مي خواهد برود. برود آن دور دورها ميگويد مي روم اما زود برميگردم. من ميدانم ميرود و برنمي گردد. يادش رفت شكلات را به من بدهد. من يادم نرفت يك شكلات گذاشتم كف دستش گفتم: اين براي خوردن يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش اين هم آخرين شكلات صندوق كوچكت. يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش هردو را خورد. خنديدم مي دانستم دوستي من تا ندارد مي دانستم دوستي او تا دارد. مثل هميشه خوب شد همه شكلات هايم را خوردم. اما او هيچ كدامشان را نخورد.حالا بايك صندوق پرازشكلات نخورده چه خواهدكرد؟

 

کاش نیاز به تنهایی ، تنها نیاز ادم نبود.

کاش .............

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:1 توسط | |


Design By : Night Skin