تبليغاتX
نیــاز


نیــاز

نوشتن برای فراموش کردن است نه به یادآوردن

قسمت نشد تادرکنارهم بمانیم
قسمت نشدتادرهوای هم بمیریم
تاسرنوشت ماجدایی رورقم زد
ای یارعاشق ازجدایی ناگزیریم
قسمت نشدغمگین ترین آوازخودرا
درخلوت معصوم چشمانت بخوانم
فرصت نشدغمگین ترین آوازخودرا
درخلوت معصوم چشمانت بخوانم
صدسوزپنهان کانده درسازم که یک شب
باگریه درچشمان گریانت بخوانم
آیینه ام چین خورده ازرنج جدایی
ازتوسرودن یعنی فصل آشنایی
تورفته ای تاصدبهارارغوانی
بعدازتودشت وخانه رادربگیرم
بعدازتوای عاشق ترین هرکوچه رامن
همچون صدف ازنام توگوهربگیرم
_________________
دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه
دوباره اين دل ديوونه واست دلتنگه

 

من از هرچی به جز تو بی نیازم !

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:51 توسط | |

انقده دنبال تو گشتم و گشتم

تا که پیدات بکنم ای همه عمرم

ولی انگاری دیگه تو رفته بودی

دل منو بد جوری سوزونده بودی

شب و روزم شده بود خواب و خیالت

همه دنیای من چشمای نازت

نمیشد باور من که رفتی اما

انگاری رفته بودی که رفته بودی

همیشه از خدا خواستم که تو پیش من بمونی

ولی انگار قسمت این بود که ما از هم دور بمونیم .....

من از هرچی به جز تو بی نیازم!

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:48 توسط | |

اگه داشتم تو رو
دنیام یه صفای دیگه داشت
شب عشق هم واسه من
حال و هوای دیگه داشت

اگه داشتم تو رو
رسوای عبادت میشدم
دلم این خسته عاشق
یه خدای دیگه داشت

اگه داشتم تو رو ، اون قصه نویس
واسه من یه قصه های دیگه داشت
میدونم زندگیم اینجوری نبود
میدونم
میدونم
مرد عاشق یه شب های دیگه داشت
اگه داشتم تو رو
دنیام یه صفای دیگه داشت

اگه داشتم تو رو
اون میخونه که جای منه
شب ها اونجا ، جای من
یه بینوای دیگه داشت

اگه داشتم تو رو ، اون میخونه که جای منه
شبها اونجا جای من ! یه بینوای دیگه داشت

نمیگم با تو واسم
گریه دیگه نبود
با تو این زمزمه ها
یه های های دیگه داشت

اگه داشتم تو رو اون قصه نویس
واسه من یه قصه های دیگه داشت
میدونم زندگیم این جوری نبود
می دونم می دونم
مرد عاشق یک خدای دیگه داشت

میدونم پیش تو آروم میشدم
حتی اگه
قهر و نازت واسه من درد و بلای دیگه داشت
اگه یارم میشدی
صاحب دنیات میشدم
فکر نکن چشم های تو یه عاشق های دیگه داشت

اگه داشتم تو رو اون قصه نویس
واسه من یه قصه های دیگه داشت
میدونم زندگیم اینجوری نبود
میدونم میدونم
مرد عاشق یه شبهای دیگه داشت

اگه داشتم تو رو
دنیام یه صفای دیگه داشت
شب عشق هم واسه من
حال و هوای دیگه داشت
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:46 توسط | |

آسمان چشم او آینه کیست
آن که چون آینه با من روبرو بود
درد و نفرین درد و نفرین بر سفر باد
سرنوشت این جدایي دست او بود

آه...

گریه مکن که سرنوشت
گر مرا از تو جدا کرد
عاقبت دلهای ما
با غم هم آشنا کرد
با غم هم آشنا کرد

چهره اش آینه کیست
آنکه با من روبرو بود
درد و نفرین بر سفر
این گناه از دست او بود
این گناه از دست او بود

ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود

آنچه کردی با دل من
قصهُ سنگ و سبو بود
من گلی پژمرده بودم
گر تو را صد رنگ و بو بود
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود


ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود

من از هرچی به جز تو بی نیازم!

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:46 توسط | |

تو نمیدونی من چی کشیدم
وقتی که گفتی تو رو نمیخوام

باور ندارم که دیگه نیستی
حالا تو رفتی من اینجا تنهام

یه شوخی بود و یک قصه تلخ
وقتی که گفتی تو رو نمیخوام

خیال میکردم ، میخوای بترسم
شاید هنوزم باور نکردم

چشمای گریون دست های خسته
دوری چشمات منو شکسته
رنگ اون چشات ، چشمهای سیات
زنجیر دلت دستامو بسته
شاید یه حسود چشممون زده
بگو کی ما رو تنهایی دیده
ولی میدونم تو آسمون هم
قصه ی ما رو یکی شنیده

تو باور نکن هر کی بهت گفت
پیشت میمونم ، پیشت میمونم
باور ندارم که دیگه نیستی
تا ته دنیا ازت میخونم

چشمای گریون دست های خسته
دوری چشمات منو شکسته
رنگ اون چشات ، چشای سیات
زنجیر دلت دستامو بسته

من از هرچی به جز تو بی نیازم!

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:45 توسط | |

سلام

به قول یه دوست قدیمی لحـظات تلخ تنها در بستر خاطره ها شیرین میشود.

و چه راست گفت!

اول از همه میخوام به دوست رئوف و مهربونم تسلیت بگم بابت از دست دادن پدر عزیزش،

دوست من پدرش از دست داد و من دوستمو

امیدوارم همیشه به شادی باشه و هیچوقت اون لبخند قشنگش از لباش نیافته

الان که دارم مینویسم زمانی نمیگذره که ازش خداحافظی کردم و داره فرسخ ها از من دور میشه (ای خدا)

خدا به همرات دوست خوبم

یه چیزی بگم..........

بگذریم!

 

لحظه خدافظي به سينه ام فشردمت

اشک چشمام جاري شد دست خدا سپردمت

دل من راضي نبود به اين جدايي نازنين

عزيزم منو ببخش اگه يه وقت آزردمت
 
 
گفتي به من غصه نخور ميرم و برمي گردم
 
همسفر پرستوها ميشم و بر مي گردم
 
رفتي تو هم مثل خودم غمگيني از جدايي
 
گفتي تا چشم هم بزني ميرم و بر مي گردم
 
عزيز رفته سفر کي برمي گردي
 
چشمونم مونده به در کي برمي گردي
 
رفتي و رفت از چشام نور دو ديده
 
اي زعالم بي خبر کي برمي گردي
 
غمگين تر از هميشه به انتظار نشستم
 
پنجره اميدمو هنوز به روم نبستم
 
پرستوهاي عاشق به خونشون رسيدن
 
اما چرا عزيز دل هرگز تورو نديدم
 
گفتي به من غصه نخور ميرم و برمي گردم
 
همسفر پرستوها ميشم و بر مي گردم
 
گفتي تو هم مثل خودم غمگيني از جدايي
 
گفتي تا چشم هم بزني ميرم و بر مي گردم
 
عزيز رفته سفر کي برمي گردي
 
چشمونم مونده به در کي برمي گردي
 
رفتي و رفت از چشام نور دو ديده
 
اي زعالم بي خبر کي برمي گردي
 
عزيز رفته سفر کي برمي گردي
  
چشمونم مونده به در کي برمي گردي
 
رفتي و رفت از چشام نور دو ديده
 
اي زعالم بي خبر کي برمي گردي
 
عزيز رفته سفر کي برمي گردي
 
چشمونم مونده به در کي برمي گردي
 
رفتي و رفت از چشام نور دو ديده
 
اي زعالم بي خبر کي برمي گردی

 من از هرچی به جر تو بی نیازم!

 

××××

 

تویـی که از صدای من ، شـراب کهـنه می سـازی
بیـا خوبـم که می دانم در ایـن بازی ، نمـی بازی

نــیــازو تــو خــودم کشــتم ، کـــه هـرگز تانشه پشتم
زدم برچـــهــره ام سیــلی ، کـــه هـرگز وانشه مشتم

من آن خنجر به پهلویـم ، کـــه دردم را نمی گویم
به زیر ضربــه هــای غــم ، نیـوفتــد خم به ابــروم
مــرا اینــگونــه گـرخــواهــی ، دلــت را آشــیانــم کن
مــن آن نشــکــستــنــی هســتــم ، بیـــاو امتحــانـم کن
بیـــاو امتحــانـم کن

غرور این ناجی حرمت ، تو با من پابه پایی کن
به هنگــام سقـــوط مـن ، تو درمـــن خـودنــمایی کن
من آن خـورشید زردپـوشم ، که باظلمت نمی جوشم
به جز آغـــوش دریـــا را ، نمــی گـیرم درآغــوشــم

مــرا اینــگونــه گـرخــواهــی ، دلــت را آشــیانــم کن
مــن آن نشــکــستــنــی هســتــم ، بیـــاو امتحــانـم کن
بیـــاو امتحــانـم کن

من آن دیــوار پـربــارم ، که درخـود واژه ها دارم
درون دشــت انــدیــشه ، بـه غــیر گــــل نمــی کارم
من آن ابــر بهــارانــم ، که از خــاشــاک بی زارم
به جـــز بـــرچـــهــره گـلــها ، نمــی گـریم نمی بارم

نــیــازو تــو خــودم کشــتم ، کـــه هـرگز تانشه پشتم
زدم برچـــهــره ام سیــلی ، کـــه هـرگز وانشه مشتم

من آن خنجر به پهلویـم ، کـــه دردم را نمی گویم
به زیر ضربــه هــای غــم ، نیـوفتــد خم به ابــروم
مــرا اینــگونــه گـرخــواهــی ، دلــت را آشــیانــم کن
مــن آن نشــکــستــی هســتــم ، بیـــاو امتحــانـم کن
بیـــاو امتحــانـم کن

مــرا اینــگونــه گـرخــواهــی ، دلــت را آشــیانــم کن
مــن آن نشــکــستــنــی هســتــم ، بیـــاو امتحــانـم کن
بیـــاو امتحــانـم کن

  من از هرچی به جر تو بی نیازم!

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 11:1 توسط | |

اگر چه جای دل دریای خون در سینه دارم
ولی در عشق تو دریائی از دل کم میارم
اگر چه روبروئی مثل آئینه با من
ولی چشام بسم نیست برای سیر دیدن
نه یک دل نه هزار دل همه دل های عالم
همه دل ها رو میخوام که عاشق تو باشم

توئی عاشق تر از عشق توئی شعر مجسم
توی باغ قصه از تو سحر گل کرده شبنم
تو چشام خواب مخمل ، شراب ناب شیراز
هزار میخونه آغاز ، هزار و یک شب راز

میخوام تو رو ببینم نه یک بار نه صد بار به تعداد نفسهام
برای دیدن تو نه یک چشم نه صد چشم همه چشمها رو میخوام دعا
تو رو باید مثل گل نوازش کرد و بوئید
با هر چی چشم تو دنیاست فقط تو رو باید دید
تو رو باید مثل ما ه رو قله ها نگاه کرد
با هرچی لب تو دنیاست تو رو باید صدا کرد
میخوام تو رو ببینم نه یک بار نه صد بار به تعداد نفسهام
برای دیدن تو نه یک چشم نه صد چشم همه چشمها رو میخوام

من از هرچي به جز تو بي نيازم!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 16:1 توسط | |

چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي است
ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشايي است
مرا در اوج مي خواهي تماشا كن تماشا كن
دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن
در اين دنيا كه حتي ابر نمي گريد به حال ما
همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها
فقط اسمي به جا مانده از آن چه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم
گره افتاده در كارم ، به خود كرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم
رفيقان يك به يك رفتند ، مرا با خود رها كردند
همه خود درد من بودند ، گمان كردم كه همدردند
شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند
به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند
گره افتاده در كارم ، به خود كرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم
رفيقان يك به يك رفتند ، مرا با خود رها كردند
همه خود درد من بودند ، گمان كردم كه همدردند

 

من از هرچي به جز تو بي نيازم!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 16:0 توسط | |

آسمان چشم او آینه کیست
آن که چون آینه با من روبرو بود
درد و نفرین درد و نفرین بر سفر باد
سرنوشت این جدایي دست او بود

آه...

گریه مکن که سرنوشت
گر مرا از تو جدا کرد
عاقبت دلهای ما
با غم هم آشنا کرد
با غم هم آشنا کرد

چهره اش آینه کیست
آنکه با من روبرو بود
درد و نفرین بر سفر
این گناه از دست او بود
این گناه از دست او بود

ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود

آنچه کردی با دل من
قصهُ سنگ و سبو بود
من گلی پژمرده بودم
گر تو را صد رنگ و بو بود
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود


ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود

من از هرچي به جز تو بي نيازم!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 15:59 توسط | |

چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه اش قد یک دنیا میشه
میره یک گوشه پنهون میشینه
اونجا رو مثل یه زندون میبینه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه
یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب میزنه
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

من از هرچي به جز تو بي نيازم!


 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 15:58 توسط | |

اگه داشتم تو رو
دنیام یه صفای دیگه داشت
شب عشق هم واسه من
حال و هوای دیگه داشت

اگه داشتم تو رو
رسوای عبادت میشدم
دلم این خسته عاشق
یه خدای دیگه داشت

اگه داشتم تو رو ، اون قصه نویس
واسه من یه قصه های دیگه داشت
میدونم زندگیم اینجوری نبود
میدونم
میدونم
مرد عاشق یه شب های دیگه داشت
اگه داشتم تو رو
دنیام یه صفای دیگه داشت

اگه داشتم تو رو
اون میخونه که جای منه
شب ها اونجا ، جای من
یه بینوای دیگه داشت

اگه داشتم تو رو ، اون میخونه که جای منه
شبها اونجا جای من ! یه بینوای دیگه داشت

نمیگم با تو واسم
گریه دیگه نبود
با تو این زمزمه ها
یه های های دیگه داشت

اگه داشتم تو رو اون قصه نویس
واسه من یه قصه های دیگه داشت
میدونم زندگیم این جوری نبود
می دونم می دونم
مرد عاشق یک خدای دیگه داشت

میدونم پیش تو آروم میشدم
حتی اگه
قهر و نازت واسه من درد و بلای دیگه داشت
اگه یارم میشدی
صاحب دنیات میشدم
فکر نکن چشم های تو یه عاشق های دیگه داشت

اگه داشتم تو رو اون قصه نویس
واسه من یه قصه های دیگه داشت
میدونم زندگیم اینجوری نبود
میدونم میدونم
مرد عاشق یه شبهای دیگه داشت

اگه داشتم تو رو
دنیام یه صفای دیگه داشت
شب عشق هم واسه من
حال و هوای دیگه داشت

من  از هرچي به جز تو بي نيازم!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 15:57 توسط | |

هستي چه بود قصه پر رنج و ملالي
کابوس پر از وحشتي آشفته خيالي
اي هستي منو مستي تو افسانه اي غم افزا
کو فرصتي که لذتي بريم از شب وصالي

ز هستي نصيبم بود درد بينهايت
چنان ني ندارم سر شکوه و شکايت
چرايي غمين اقامت گزين به درگاه مي فروشان
گريز از محن چو من ساغري بزن ساغري بنوشان

هستي چه بود قصه پر رنج و ملالي
کابوس پر از وحشتي آشفته خيالي


اي دل چه ز جانم خواهي اي تن ز چه جانم کاهي
ترسم که جهاني سوزد از دل چو برارم آهي

به دلم نرود .؟. زان باشد
چه کنم که جهان همه رويا باشد
بگذر ز جهان همچون من افشان به جهاني دامن
بزمم سيه اما سازد جمع دگران را روشن

هستي چه بود قصه پر رنج و ملالي
کابوس پر از وحشتي آشفته خيالي
اي هستي منو مستي تو افسانه اي غم افزا
کو فرصتي که لذتي بريم از شب وصالي

 

من از هرچي به جز تو بي نيازم !

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 15:53 توسط | |

از اول هم من و تو ما نبودیم
من و تو مال یک دنیا نبودیم
از اول هم تومون سر درگمی بود
می گفتیم با همیم اما نبودیم

تمومش کن بیا از هم جدا شیم
بیا اینقدر تکراری نباشیم
تمومش کن تا همینجا توی لحظه
از این تنهایی با هم رها شیم

تمومش کن ته این جاده بسته
تهش ماییم که قلبامون شکسته
بگو اینجا کجای قصه ماست
نگاه کن اول راهیم و خسته
نترس از این که حرفام دلنشین نیست
تموم سهم ما از عشق این نیست
ما عشق اول هم بودیم اما
همیشه عشق اول بهترین نیست

تمومش کن بیا از هم جدا شیم
بیا اینقدر تکراری نباشیم
تمومش کن تا همینجا توی لحظه
از این تنهایی با هم رها شیم

تمومش کن ته این جاده بسته
تهش ماییم که قلبامون شکسته
بگو اینجا کجای قصه ماست
نگاه کن اول راهیم و خسته

تمومش کن بیا از هم جدا شیم
بیا اینقدر تکراری نباشیم
تمومش کن تا همینجا توی لحظه
از این تنهایی با هم رها شیم

 

من از هرچي به جز تو بي نيازم!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 15:52 توسط | |

به تو گفتم منو عاشق نکن دیوونه میشم
منو از خونه آواره نکن بی خونه میشم
به تو گفتم منو عاشق نکن دیوونه میشم
منو از خونه آواره نکن بی خونه میشم
به تو گفتم ، نگفتم ؟
به تو گفتم ، نگفتم .


خطر کردی نترسیدی منو دلداده کردی
تو کردی هر چه با این ساکت افتاده کردی
دیگه از کوچه من راه برگشتن نداری
منم دوست و منم دشمن کسی جز من نداری
به تو گفتم ، نگفتم ؟
به تو گفتم ، نگفتم .


نگفتم دل من بی اعتباره
اگه عاشق بشه پروا نداره
نمی فهمه این مرغ بی دل
قفس میشکنه میره تا ستاره
به تو گفتم ، نگفتم ؟
به تو گفتم ، نگفتم .

به تو گفتم اگه مستم کنی مثل پرنده
دیگه از من نپرس مستی عاشق چون و چنده
چنان دلسوخته میزنم به اسمت زیر آواز
که آوازه ی من راه فرارت رو ببنده
به تو گفتم ، نگفتم ؟
به تو گفتم ، نگفتم .

 

من از هرچي به جز تو بي نيازم !

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 15:51 توسط | |

وقتي تو با من نيستي از من چه مي ماند
از من جز اين هر لحظه فرسودن چه مي ماند
از من چه مي ماند جز اين تکرار پي در پي
تکرار من در من ، مگر از من چه مي ماند
غير از خيالي خسته از تکرار تنهائي
غير از غباري در لباس تن چه مي ماند
از روزهاي دير بي فردا که مي آيد
از لحظه هاي رفته ي روشن چه مي ماند

وقتي تو با من نيستي از من چه مي ماند
از من جز اين هر لحظه فرسودن چه مي ماند
از من چه مي ماند جز اين تکرار پي در پي
تکرار من در من ، مگر از من چه مي ماند

از من اگر کوهم ،اگر خورشيد ، اگر دريا
بي تو ميان قاب پيراهن چه مي ماند
بي تو چه فرقي مي کند دنياي تنها را
غير از غبار و آدم و آهن چه مي ماند


وقتي تو با من نيستي از من که مي پرسد
از شب و شاعر جز شب و شيون چه مي ماند
وقتي تو با من نيستي از من چه مي ماند
از من جز اين هر لحظه فرسودن چه مي ماند
از من چه مي ماند جز اين تکرار پي در پي
تکرار من در من ، مگر از من چه مي ماند

 

من از هرچي به جز تو بي نيازم!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 15:50 توسط | |

اي غم به من چه ها نکردي
تو هم به من وفا نکردي
باز آ اگر چو من به دنيا
تنها تري پيدا نکردي ناراحت
سرگشته اي در دنياي دردم
غير از وفا من با تو چه کردم ناراحت
آي غير از وفا من با تو چه کردم
اي خدا غمگينم امشب
درد بي تسکينم امشب اي خدا
دانه هاي اشک حصرت
از مژه برچينم امشب اي خدا
اين منم در شام بي فردا نشسته
آه از اين دير آشنايي
چه کنم که بيوفايي
جز نواي بال مرغکان خسته
نشنوم ديگر صدايي
همچون خزان بي بهارم
غمگين به دشت انتظارم
از خاطرات رفته در دل
غم مانده تنها يادگارم
آه غم مانده تنها يادگارم
اين منم در شام بي فردا نشسته
آه از اين دير آشنايي
چه کنم که بيوفايي
جز نواي بال مرغکان خسته
نشنوم ديگر نوايي
نشنوم ديگر نوايي
همچون خزان بي بهارم
غمگين به دشت انتظارم
از خاطرات رفته در دل
غم مانده تنها يادگارم
آه غم مانده تنها يادگارم

من از هرچي به جز تو بي نيازم !

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 15:49 توسط | |

اگرچه خیلی دیر شده  ولی از تمامی دوستای گلم و ..... که محبت کردند و تولد منو به هم یادآوری کردند بسیار ممنون هستم و در جواب فقط میتونم بگم :

برای روز میلاد تن من،
نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی،
برایم جام سرمستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو،
به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن،
بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان،
تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین،
بشه بی تو غم فرسودن من

نمی خوام از گلهای سرخابی،
برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزشهای ایثار محبت،
به پایم اشک خوشحالی بباری
بذار از داغی دستهای تنها،
بگیره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم،
ببینی آتش و خاکستر من
ای تنها نیاز زنده موندن،
بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پیرهنی رنگ محبت،
اگه خواستی بیایی دیدن من
که من بی تو نه آغازم نه پایان،
تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین،
بشه بی تو غم فرسودن من

 

من از هرچی به جز تو بی نیازم!

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 16:55 توسط | |

 

چقدر سخته تو چشاي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه

لبريز از کينه و نفرت شي حس کني هنوز هم دوسش داري....

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده...

چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيز جز سلام نتوني بگي...

چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه دوستش داري...

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب بگي:

گل من باغچه نو مبارک....

گل من باغچه نو مبارک....

گل من باغچه نو مبارک....

گل من باغچه نو مبارک....

گل من باغچه نو مبارک....

و دیگر هیچ .....

من از هرچی به جز تو بی نیازم !

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 16:52 توسط | |

 

حیف که اون روزای خوب خیلی زود تموم شدن
با یه چشم به هم زدن همشون ویرون شدن
ما میخواستیم یک شبه رهه صدساله بریم
برای لبهای عشق شعر خوشبختی بگیم

منو تو تنهای تنها واسه امروز وفردا یه قصرکاغذی ساختیم
تموم هستی رو باختیم

منو تو تنهای تنها واسه امروز وفردا یه قصرکاغذی ساختیم
تموم هستی رو باختیم

می خوام اینو بدونی دل من مرده دیگه
توی سینه زدنو ازیادش برده دیگه
دیگه اون روزا گذشت همه خاطره ها
دست سنگین سکوت پل سرد بین ماست

منو تو تنهای تنها واسه امروز وفردا یه قصرکاغذی ساختیم
تموم هستی رو باختیم

منو تو تنهای تنها واسه امروز وفردا یه قصرکاغذی ساختیم
تموم هستی رو باختیم

دیگه حتی اسم من با لبات نا آشناست
سرنوشت عشقمون بازی دست خداست
برای برگشت ما دیگه خیلی دیر شده
سرنوشت منو تو به غمی زنجیر شده

منو تو تنهای تنها واسه امروز وفردا یه قصرکاغذی ساختیم
تموم هستی رو باختیم

منو تو تنهای تنها واسه امروز وفردا یه قصرکاغذی ساختیم
تموم هستی رو باختیم

منو تو تنهای تنها واسه امروز وفردا یه قصرکاغذی ساختیم
تموم هستی رو باختیم

منو تو تنهای تنها واسه امروز وفردا یه قصرکاغذی ساختیم
تموم هستی رو باختیم

من از هرچی جز تو بی نیازم !

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 16:49 توسط | |


Design By : Night Skin